پزشکی 89 مشهد (دکتر شاهین فر) « و اوست کسی که مرا غذا می دهد و سیراب می نماید، و هنگامی که بیمار شوم مرا شفا می دهد » (شعرا: 79 و 80)
| ||||
|
امتحان اناتومی به احتمال از ۵شنبه به ۲شنبه ی بعدش میره !!! چون شاید ۵ شنبه تعطیل باشه رئيس دانشگاه : روزگارم بد نيست تكه ناني دارم نمیدونم وقتی شنیدیم مادر بزرگوار آقای نجار باشی فوت کردند چه حسی داشتیم.. همه متاَسریم و نمیدونم چی بگم و از کجا...! میشه همین الآن براشون یه فاتحه بفرستی؟! مراسم یاد بودی براشون برگزار میشه که شاید برای تسلی خاطر مسئول و همه کاره بخش آناتومیمون به عنوان کوچکترین کاری که از دستمون بر میاد بتونیم تو مراسم شرکت کنیم! بلوار مطهری شمالی - بین 11 و 13 - مسجد امام علی شنبه 10 اردیبهشت - ساعت 16-18
میاید دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مرسی ببخشید جمله بندیام هم خ داغون بود! نمیدونستم چی باید بگم!!! اين بازي به طرز شگفت آوري دقيق است! البته به شرطي كه تقلب نكنيد! - اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را به صورت ستوني زير هم بر روي كاغذ بنويسيد. قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع !! - نام اشخاصي را كه مي شناسيد (دوست ،یا اعضاي خانواده ) در جلوي و حالا كليد رمز گشايي اين بازي: - عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه شما بايد درباره اين بازي به آنها بگوييد! - شخص شماره 4 کسي است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد! بارسلونا تیمی بود که به دستان یک فوتبالیست سوئیسی در ایالت کاتالونیا،واقع در شرق اسپانیا تاسیس شد ولی به سرعت تبدیل به نمادی شد برای سر دادن فریاد علیه استبداد حاکم در اسپانیا. بارسا علاوه بر اینکه یک سنگر ورزشی است،بدر بسیاری از لحظات حیات خود آمیزه هایی از سیاست،فرهنگ و هنر را نیز در بر گرفته است. حیات بارسا با اتفاقات بزرگی چون جنگ داخلی اسپانیا،دیکتاتوری فرانسیس فرانکو،ترور روسای باشگاه و دستگیری و به زندان افتادن بسیاری از بازیکنان به دلایل اختلافات قومی بارسا با حکومت مرکزی اسپانیا در آمیخته است. جنبشی که پس از پیروزی 5بر صفر بارسا بر رئال مادرید در سانتیاگو برنابئو به دستان یوهان کرویف هلندی شکل گرفت،در اندکی بیش از یکسال منجر به سقوط یکی از مخوف ترین دیکتاتوریهای قرن بیستم اروپا شد.
خرسندیا : جزوه گفتی و ننوشتم خرسندیا : ترسانم از نمره خود مرا بپاس با کوییز خود خرسندیا : ما را نمره ای ده که آن به و مگذار ما را به سوال و جزوه خرسندیا : بر جوابهای ما جز چک مارک صحیح روا مدار
خرسندیا : چه غم دارد آن کس که امتحان را پاس است و که را شاید که رفرنس را خواند خرسندیا : اگر افتاده ایم پاسمان کن و اگر پاسیم بیستمان کن...
زبان وبلاگ ندارد سر بیان امتحان وگرنه شرح دهم با تو داستان امتحان ۱.طرف بیوشیمی پاس نمی شده سر قیمت رفرنس فیزیولوژی چونه می زد ۸.هرکه چشمش تیز نمره اش بیشتر
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: "متشکرم داداشی". میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم.... علتش رو نمیدونم. تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: "متشکرم داداشی". میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم.... علتش رو نمیدونم. روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده، اون نمیخواد با من بیاد". من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم داداشی، شب خیلی خوبی داشتیم". میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم.... علتش رو نمیدونم. یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو میدونستم، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: "تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم". میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم.... علتش رو نمیدونم. نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت: "تو اومدی ؟ متشکرم" میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم.... علتش رو نمیدونم. سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود: " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما... من خجالتی ام... نمیدونم... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره..... ای کاش این کار رو کرده بودم........... |
|
||
[قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] |